وقایع ماه دوم فرشته ما
سلام عزیزکم مامان
خیلی اتفاقات تو این مدت برای ما و شما رخ داده که مامان فرصت نکرده ازشون برات بنویسه
الان که دارم اینا رو می نویسم شما 2 ماه و 14 روزتون هست.
وقتی 41 روزتون شد با هواپیما شما رو بردیم شوشتر تا باباجون و دایی ها و بقیه فامیل شما رو ببینن و شما هم با خانواده مامان آشنا بشین (92/4/31)
عزیزکم اینو بگم که روز سوم تولد شما باباجون سکته کردند و مامان جون سریع رفتند پیش اون .
هفته بعد هم بابا حمید اومد پیش ما و آخر همان هفته 92/5/10 بابا جون و بابا حمید برای ولیمه شما ضیافت افطاری دادندکه تو تالار برگزار شد و حدود 100 نفر مهمان داشتیم
ما تا 1هفته بعد از عید فطر اونجا موندیم و چون بابا حمید مریض بود تنهایی برگشتیم که شما حسابی تو هواپیما خسته شدین و کلی گریه کردین 92/5/23
19 مرداد تولد مامان بود که از بابا حمید 1 گوشی کادو گرفت
و مامان جون بابا جون هم یک سری ظرف خوشمل کادو دادند و شما هم زیباترین لبخندتون رو به مامان هدیه کردین
عزیزم تو این دو ماهی که گذشت کارهای زیادی یاد گرفتی اول از همه مامان و تتشخیص میدی ، به آهنگ مورد علاقت که اسمش عروسک گوش میدی و باهاش آروم میشی و می خوابی
باهات صحبت می کنیم میخندی برامون
با صداها و آواهایی که از خودت تولید میکنی باهامون صحبت میکنی
یاد گرفتی پستونک بگیری که کلی همه مون رو ذوق زده کردی و خودت از این پهلو به اون پهلو میشی.
باران جان مامان جون و بابا جون خیلی دوست دارند و تو این مدتی که ما مهمانشون بودیم خیلی برات زحمت کشیدند ، بابا جون هنوز با اینکه قدرت بدنیش رو کامل بدست نیاورده رو پاهاش تابت میداد و یا صبحها که بیدار میشدی بغلت میکرد میبرد پیش خودشون و باهات صحبت میکرد تا بخوابی
مامان جون هم که شبا پا به پای من بیدار بود تا شما بخوابی و خیلی وقتا چه روز چه شب شما رو آروم میکرد تا من استراحت کنم.
عزیزم اینا رو می گم تا همیشه قدر زحمتاشون رو بدونی
دایی محمد و دایی علی هم بینهایت شما رو دوست دارند گوشی دایی علی که پر از فیلم ها و عکس های شماست و اولین بار دایی علی بود که تونست به شما پسی بده و آرومتون بکنه تا مامان بیاد خونه
دایی محمد هم که از در که میومد تو قربون صدقه شما می شد و کلی باهات بازی میکرد وقتی شما خواب بودی ساعت ها بالای سرت می نشست و نگاهت میکرد اون خیلی خیلی مهربونه
22 مرداد دومین ماهگرد شما بود که نتونستیم براتون جشن بگیریم ولی مامان و بابا براتون یه عروسک خیلی خوشمل خریدند
راستی مامان جون و بابا جون برای عید فطر برای شما یه دستبند خیلی ناز خریدند
چون 2 ماهگی شما تهران نبودیم واکسن شما رو با چند روز تاخیر 27 مرداد زدیم
فدات بشم که فقط یه کوچولو موقع زدن گریه کردی و آروم شدی ، هیچ وقت تصویر چمات لحظه ای که آمپول رو فرو کرد تو پات از ذهنم خارج نمیشه که چطور چشاتو گشاد باز کردی
قبل از رفتن 10 قطره استامینوفن به شما دادیم و شما کمی گیج و خواب بودی و متاسفانه بهداشت محل و اطراف اونجا قطره فلج اطفال نداشتن و ما مجبور شدیم شما رو ببریم انستیتو پاستور
بعد هم مامان می ترسید خودش تنها بمونه خونه و با هم رفتیم خونه خاله رضوان
خدا روشکر تبت پایین بود و شب بی تابی نداشتی
دختر گل من همیشه خانمه و آرومو صبور
قربووووووووووونت بشم جیگرم




وقایع ماه دوم فرشته ما
